علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٧ - روشن فكران ديني و عرفي شدن در سپهر دين - فصيحى امان الله

روشن فكران ديني و عرفي شدن در سپهر دين
فصيحى امان الله

تاريخ دريافت: ١٠/١٠/٨٥
تاريخ تأييد: ١٢/٢/١٣٨٦ آن‌چه در اين نوشتار مورد تحليل و بررسي قرار گرفته، ارتباط ميان جريان رايج روشن‌فكري ديني و عرفي شدن سپهر دين است. اين پرسش مطرح است که آيا جريان رايج روشن‌فكر ديني در راستاي عرفي شدن دين ايفاي نقش نموده است يا خير؟ پاسخ اين پرسش مثبت است. براي اثبات پيوند ميان جريان روشن‌فكر ديني و عرفي شدن دين، پس از طرح موضوع بحث در آغاز به مفهوم عرفي شدن و سطوح آن و سپس به مباحثي كه به فهم ارتباط ميان جريان روشن‌فكر ديني و عرفي شدن كمك مي نمايد، پرداخته شده است. اين مباحث عبارت‌اند از: مفهوم روشن‌فكر ديني، عوامل و زمينه هاي تاريخي شكل گيري روشن‌فكر ديني، ويژگيها و دستورالعمل‌هاي آن، قرائت هاي روشن‌فكران ديني از دين و مكانيسم هاي عرفي سازي.

واژه‌هاي كليدي: دين، عرفي شدن، روشن‌فكر، روشن‌فكرديني.
مقدمه
عرفي شدن به معنايي که ذکر آن خواهد آمد، پديده‌اي است که جوامع اسلامي بعد از رحلت پيامبر به نحوي با اين مسئله در گير بوده است. اما مسئله‌اي كه بايد بدان توجه شود، اين است كه آهنگ عرفي شدن پس از رويارويي جوامع اسلامي از جمله ايران با فرهنگ و تمدن غربي ـ كه مهم‌ترين برخورد فرهنگي ايران پس از اسلام است ـ شتاب و سرعت بيشتري به خود گرفته است. گرچه پديده‌هاي متعدد همانند مدرنيسم، عقلانيت مدرن، جنبش اصلاح طلبي ديني، تکثر گرايي و نسبيت، تمايز يابي و جهاني شدن ( بيشتر نسبت به جوامع غير غربي) عوامل اصلي عرفي شدن تلقي شده است.[١] اما آن‌چه در اين نوشتار مورد تحليل و بررسي قرار گرفته است، ارتباط ميان روشن‌فكر ديني به مثابه يك جريان فكري رايج و خواهان اصلاحات در دين، و بسط پروژه عرفي شدن در سپهر و ساحت دين مي باشد، نه بيش از آن؛ زيرا تحليل و بررسي تمام عوامل فوق در سطوح مختلف کاري بس دشوار است كه خارج از بضاعت علمي نگارنده و ظرفيت يك مقاله است. بنابراين پرسشي كه مطرح مي‌شود اين است كه آيا جرياني که امروزه در تلقي رايج از آن به روشن‌فكري ديني تعبير مي‌شود، در راستاي عرفي شدن دين نقش ايفا نموده يا نه؟ فرضيه اين تحقيق مثبت است؛ يعني جريان روشن‌فكر ديني مرسوم و رايج علي‌رغم ادعاي شان كه سوداي حراست از دين و دغدغه دين داري را در سر دارند، آگاهانه يا ناآگاهانه به عرفي شدن دين كمك نموده است.
به عبارت ديگر گرچه هدف اصلي اين جريان فکري به زعم خودشان تقويت دين و تحکيم بخشي به استوانه‌هاي دين است، اما کارکرد پنهان و غير مقصود رفتار آنان چيزي جز تضعيف پايه هاي دين و عرفي کردن آن نبوده است. بنابر اين در روشن سازي نقش روشن‌فكر ديني در عرفي سازي سپهر دين، نيازمند شناسايي كامل اين جريان فكري هستيم كه در اين نوشتار با اهتمام به اين امر به روشن نمودن نقش روشن‌فكر ديني در عرفي سازي در ساحت دين پرداخته شده است. مفهوم‌شناسي
مفاهيم اساسي اين نوشتار که نيازمند توضيح هستند عبارت‌اند از: الف) عرفي شدن
در زبان و ادبيات فارسي در برابر واژه secularization به مثابه يک فرايند اجتماعي از اصطلاحاتي همانند ناديني، دين زدايي، ديانت زدايي، غيرديني کردن، دنيوي سازي، دنيوي کردن، دنيوي شدن، دنيوش، دنياگرايي، سکولارسازي، عرفي شدن[٢] و علمي کردن،[٣] استعمال شده است. اين فرايند در اصطلاح نيز به جهت وابسته، تبعي، چند چهره، و كثير الابعاد بودن با اوصافي مانند: زوال دين، هم‌نوايي دين با دنيا، جدايي دين و جامعه،‌ جاي‌گزيني صورت‌هاي مذهبي به جاي باورداشت‌ها و نهادهاي مذهبي، سلب تقدس از جهان و حركت از جامعه مقدس به جامعه دنيوي[٤] در سطح دين، جامعه، فرد[٥] و حکومت توصيف شده است.
در نوشتار حاضر از ميان سطوح مختلف، عرفي شدن در سطح دين، مراد است و مقصود، سنخي از تحولات است که در خودِ دين در سطح ذهنيات و يا ساختارها به وقوع مي پيوندد و به اجزاي دين اعم از جوهر و فحوا، اهداف و آرمان‌ها، تعاليم و آموزه‌ها، حيطه و دامنه و حتي ريشه و منشأ آن ناظرند[٦] که پي‌آمد اين تحولات گاه در قالب زوال دين به طور کامل و يا از زيست حياط اجتماعي و گاه در قالب خروج از حريم قدسي و پا نهادن در عرصه عرفي و دنيوي همراه با نوعي فرسايش ارزش‌هاي قدسي تحقق مي يابد. ب) روشن‌فكر ديني
واژه «روشن‌فكر ديني» مفهومي مركب از دو واژه «روشن‌فكر» و «دين» است. بنابراين ارائه تعريفي از« روشن‌فكر ديني» نيازمند واضح سازي مفهوم «روشن‌فكر» و «دين» است. روشن‌فكر واژه كثير المعني است كه معاني‌اي همانند نوعي تازه انديشي، برخورداري از تفكر انتقادي، داشتن درك زمانه و فداكاري در راه مردم به او حمل شده است.[٧] برخي ديگر، روشن‌فكر را بر اساس كاركرد و جايگاه‌شان در جامعه به سه دسته تقسيم نموده و براي هر كدام تعريف خاصي ارائه نموده و اين تعاريف عبارت‌اند از: روشن‌فكر كسي است كه در خلق و حفظ ارزش‌هاي غايي نقش دارد و يا مبلغان عقايد و انديشه‌هاي بنيان‌گذاران ايدئولوژي‌ها و نقادان وضع موجود هستند و يا كساني‌اند كه از نظر جامعه شناسي به عنوان يك قشر اجتماعي كه غالباً به كار فكري مي‌پردازند تلقي مي‌گردد.[٨] با توجه به بيش از شصت تعريف از روشن‌فکري،[٩] ارائه تعريف واحد جامع و مانع کار آساني نيست، اما در پشت همه اين تكثرها يك اتفاق وجود دارد و آن اين‌كه گرچه در دل مفهوم روشن‌فکر، غربي بودن نهفته نيست، اما جريان روشن‌فكري به مثابه يک پديده اجتماعي معاصر ما که در آغاز شکل گيري از آن به منورالفکري تعبير مي‌شد، يك پديده جديد و محصول تمدن مدرن و يا مدرنيته غربي است.[١٠] گرچه مدرنيته در غرب محصول همين جريان روشن‌فکري و يا روشن‌گري است؛ بنابراين اين جريان همانند ساير پديده‌هاي مدرن از اساسي‌ترين خصلت مدرنيته، يعني «خرد نقاد خود بنياد» برخوردار است.
«دين» نيز واژه‌اي است كه معاني مختلفي در ميان انديشوران حوزه دين پژوهي، براي آن ذكر شده، اما مراد ما از دين، آيين اسلام با همان معناي ارتكازي است كه در ذهن هر فرد مسلمان وجود دارد كه مهم‌ترين ويژگي دين، بر خلاف روشن‌فكري كه يك پديده جديد است، پديده كهن و قديمي است و از ايام پيشين به ما ارث رسيده است.

با توجه به اين‌كه « روشن‌فكري»مانند ساير محصولات مدرن براي جوامع مسلمان به منزله يك «ديگري» مطرح است، روشن‌فكران در چنين كشورهاي اقماري و پيراموني همواره با علامت سوال همراه‌اند، خصوصاً وقتي كه روشن‌فكري، متصف به صفت «ديني» نيز گردد. بزرگ‌ترين بحران «روشن‌فكر ديني»، بحران هويت و ماهيت متناقض‌نماي آن است. اين «ديگري» بايد درست ترجمه شود. آيا روشن‌فكر ديني، فرزند نو پديدي است كه مي‌تواند در زمره خانواده مسلمانان به حساب آيد؟ چگونه مي‌توان از روشن‌فكري سخن گفت كه حامل صفت ديني باشد و چگونه مي‌توان از دين‌داري صحبت به ميان آورد، که در عين حال با روشن‌فكري هم‌سو و هم‌ساز باشد و آن را در كنار خود جا داده باشد. چه قرائتي از روشن‌فكري با دين داري و چه قرائتي از دين‌داري با روشن‌فكري سازگار است؟
از آن‌جا كه روشن‌فكري به مثابه يک پديده اجتماعي رايج، محصول مدرنيته، و واجد اساسي‌ترين خصوصيت آن، يعني »خرد انتقادي خود بنياد« است، در حقيقت صحبت از نحوه ارتباط و پيوند «دين با روشن‌فكري» و متصف شدن روشن‌فكري به صفتي «ديني»، سخن از پيوند و ارتباط دين و مدرنيته است. در واقع، پرسش بنيادي اين است كه دين با مدرنيته هم‌سو و هم‌ساز است يا نه؟ سنت‌گرايان به معني الاخص معتقدند مدرنيته محصول غربي است و چون بنياد مدرنيته بر طرد دين بنا شده است نه خود مدرنيته، به منزله يك كل و نه اجزا و محصولات آن به طور جزء نمي‌توانند صفت ديني بگيرند و اينها متناقض‌اند. در طيف مقابل سنت گرايان تجدد گرايان قرار دارند. اينها نيز معتقدند كه روشن‌فكر ديني، متنافي الاجزا و تناقض نماست؛ زيرا محصولات مدرن نمي‌تواند واجد صفت غير مدرن «ديني» گردد. افرادي هستند با اين‌كه جمع دين و مدرنيته را امكان پذير مي‌دانند؛ اما از حيث كاركردي اين دو را متنافي اجزاء مي‌دانند؛ زيرا كاركرد روشن‌فكر را تقليل مرارت و تقرير حقيقت و كاركرد روشن‌فكر ديني را كشف حقيقت تلقي مي‌كند و اين دو را با هم‌ديگر در تضاد مي‌بيند.[١١] علي‌رغم دو قرائت اول، ديدگاه و قرائت سوم نيز مطرح است كه در اين قرائت چون امكان جمع ميان دين و مدرنيته وجود دارد بالتبع«روشن‌فكري ديني » نيز از ماهيت متناقض نما برخوردار نخواهد بود.[١٢] و بدين سان براي «روشن‌فكري ديني » تعاريف متعدد ارائه شده، اما نقطه مشترك همه آنها اين است كه به يك جريان اجتماعي اشاره دارد كه مهم‌ترين خصوصيت آن درك عصري داشتن از دين است. شريعتي در تعريف روشن‌فكر ديني مي‌نويسد: «روشن‌فكر ديني كسي است كه از «وضع» يا حيث جمعي خويش درك و آگاهي دارد.»[١٣] درك عصري از دين و دغدغه ديني داشتن و اعتقاد تحليلي به كار ساز بودن دين در عصر جديد نيز مهم‌ترين ويژگي‌هاي روشن‌فكر ديني از ديدگاه سروش است.[١٤] برخي ديگر معتقدند که روشن‌فکر ديني كسي است كه سعي دارد دين را براي مردم زمانه خودش قابل فهم و حتي المقدور قابل قبول سازد.[١٥] عوامل و زمينه‌هاي تاريخي شكل گيري روشن‌فكري ديني در ايران
براي فهم درست و دقيق ارتباط ميان روشن‌فكر ديني و عرفي شدن دين، توجه به زمينه هاي شكل گيري اين جريان فكري لازم و ضروري مي نمايد؛ به همين جهت پس از روشن شدن مفهوم روشن‌فكر ديني به زمينه هاي شكل گيري و تمايز آن از جريانات هم‌سو با آن پرداخته مي‌شود.
از سده شانزدهم به بعد تدريجاً جهان نويي در اروپا شكل گرفت كه سازندگانش معتقد به اصولي از اين نوع بودند:
١. نو انديشي و آمادگي براي پذيرش راه‌ها و انديشه‌هاي نو؛
٢. توجه و تعلق خاطر به حال و آينده، نه گذشته و در حال زيستن؛
٣. اهتمام به برنامه ريزي، سازمان‌دهي و فعاليت؛
٤. جهان را رياضي گونه دانستن و ارزيابي كردن؛
٥. ايمان به علم و تكنولوژي مدرن؛
٦. افسون زدايي از هستي و انديشه‌ها.
اصول فوق، رشد فزاينده دانش علمي، تحت سيطره درآوردن طبيعت، تسلط بر جهان، پيدايش نظام سرمايه داري، فروپاشي فئوداليسم و به قدرت رسيدن طبقه بورژوازي ارزش‌هاي خاص خودش را در پي داشت.
عواملي كه در پديد آمدن اين تمدن نو نقش داشتند عبارت‌اند از: حركت‌هاي اصلاحي، جنبش‌هاي امانيستي، حركت اصلاح ديني، اكتشافات علمي جديد، جاي‌گزين منطق تجربي بيكن به جاي منطق قياسي ارسطو و بالاخره نهضت روشن‌فكري و انديشه ترقي خواهي.
تمدن كه با تأثير پذيري از اصول و عوامل فوق پا به عرصه هستي نهاد، سامان اجتماعي حاكم بر جهان غرب را از بن دگرگون ساخت و بر ويرانه‌هاي آن نظام جديدي مبتني بر عقلانيت مدرن بنا نهاد و چون اين تمدن تازه متولد از بن با تمدن‌هاي پيشين تفاوت داشت، اسم مدرنيته را با خود يدك كشيد.
دست يابي غرب به تمدن نو بنياد مدرنيته از يك‌سو و چيرگي او بر بسياري از مناطق داراي منابع غني و ثروت فراوان از طرف ديگر، باعث شد كه غرب احساس برتري و فزون خواهي خود را تحت لواي تجدد خواهي، توسعه و بسط مدرنيته غربي بر بخش‌هاي عقب مانده جهان تحميل نمايد. در حقيقت، جهان غرب تحت عنوان بسط مدرنيته غربي به استعمار جهان توسعه نيافته از جمله ايران پرداخت، و تلاش مي‌كرد تا با شعارهاي زيبا و دل فريب، فرهنگ مردم واپس مانده را دگرگون و غربي سازد و در اين پروسه هر گونه اعتراض و مخالفت را از طريق به رخ كشيدن محصولات مدرنيته ساكت و يا در نطفه خفه مي‌كرد.
از آن سو هنگامي كه غربي‌ها به جهت دست يابي به تمدن جديد در اوج غرور و لذت، دوران را سپري مي‌كردند، جوامع پيراموني از جمله ايران با گرفتاري‌هاي شديد اقتصادي، سياسي، اجتماعي، بهداشتي و در يك كلمه با يك بحران همه جانبه دست به گريبان بود. اين وضعيت از درون جامعه، ايرانيان را وادار مي‌ساخت كه به سوي فرشته نجات، يعني تمدن جديد غرب روي بياورند و اين انحطاط كامل باعث شد كه نمودها و محصولات مدرنيته در جامعه ايران سرازير گردد، اما واكنش‌ها نسبت به اين مهمان تازه وارد يا فرشته نجات يكسان نبود؛ و به طور مشخص سه نوع واكنش از سوي ايرانيان نسبت به مدرنيته و محصولات آن نشان داده شد كه اين سه نوع واكنش باعث شكل گيري سه جريان فكري نيز گرديد که عبارت‌اند از:
١. نوهنجارگرايي/ هم‌گرايي: مقصود از نوهنجاري گرايي يا هم‌گرايي، جريان فکري است که نگاه‌شان نسبت به تمدن غرب به طور کامل مثبت بوده و آن را مورد پذيرش قرار داده بودند. پيش‌گامان اين جريان را اكثراً سفر كرده‌هاي به غرب تشكيل مي‌دادند و اينان بدون توجه به بنيان‌هاي فلسفي و اساسي مدرنيته با آغوش باز از اين پديده نو ظهور و نو بنياد در ايران استقبال نمودند. اين گروه كه مسحور تجملات ظاهري مدرنيته شده بودند با تمام توان و نيرو از گسترش آن تبليغ و حمايت مي‌كردند و با هر چيزي كه احتمال مي‌دادند در مسير بسط مدرنيته مانع ايجاد مي‌كند مخالفت مي‌كردند. از جمله آنها دين و سنت بود. آنها به زعم اين‌كه دين، مانع بسط مدرنيته است با آن به مخالفت بر خواستند و تلاش نمودند تا دين را به حاشيه برانند. از اين جريان فكري مي‌توان به روشن‌فكران سكولار تعبير نمود؛ زيرا چنان‌چه ذكر شد اينها با دين عناد داشتند و حداكثر به جهت ريشه‌هاي عميقي كه دين در جامعه داشت تلقي ابزار انگاري از دين در مسير بسط مدرنيته داشتند و يا آن را در حوزه خصوصي مي‌راند. اين جريان، منعكس كننده صداي صاحبان تمدن غرب بود، هر چه آنها در غرب مطرح مي‌كردند، اما اينها همان‌ها را بدون كم و كاست در ايران مطرح مي‌كردند.

٢. هنجارگرايي / واگرايي: هنجارگرايي يا واگرايي به معناي ضديت با هرنوع تجدد و نوآوري و ابتناي بر سنت ناهم‌ساز با زمان و به عبارت ديگر تحجر واكنش ديگري است که نسبت به تمدن غرب ابراز شد و پيش‌گامان اين استراتژي نيز سنت گراها بود. سنت گرايي يا هنجارگرايي نمايان‌گر يك تلقي و واكنش منفي نسبت به هر گونه نوآوري از سنخ تمدن غربي است و موضعي ايستا و اساساً منفعل را كه به سختي مي‌تواند نسبت به محركه‌هاي بيروني واكنش نشان دهد بازنمايي مي‌كند. هنجارگرايي، کاملاً در نقطه مقابل نوهنجارگرايان که مرغوب تجدد قرار گرفته بودند با آن دشمني و عناد داشتند و به تلقي خودشان از سنت و دين و برگشت به گذشته و يا نوعي سلفي گري تأکيد مي‌کردند. اين نگره بدون اين‌كه به بيرون توجه نمايند به تفسير و شرح و بسط دين مي‌پرداختند و معتقد بودند كه بايد به ساختن درون انسان‌ها بدون توجه به بيرون پرداخت. اين تلقي به يك نوع جمود انديشي و واپس‌گرايي گرفتار بود و بدين جهت زيبايي‌هاي دين را فداي سطحي انديشي‌هاي خود كرده بودند. اين طيف از سنت گرايان به دور از هر گونه دقت و عقلانيت، مثل تجدد گراها از احكام مرده تغذيه مي‌كردند و هر دو بر روي يك خط، گر چه در جهت مقابل يك‌ديگر طي طريق مي‌كردند.

٣. فرهنگ پذيري / تعامل و گفت‌گو: علي‌رغم دو استراتژي اول كه هر دو در دو رأس طيف قرار داشتند و هر دو از نقاط مشترك و خاكستري غفلت ورزيده بودند، اما واكنش سوم به نقاط خاكستري يا نقاط تلاقي دين و مدرنيته توجه نمود؛ لذا تلاش نمود كه ميان دينداري و مدرنيته جمع نمايد. در اين رويكرد از يك سو مدرنيته به طور كامل مورد پذيرش قرار نگرفت، بلكه نگاه انتقادي نسبت بدان اتخاذ نمودند. از سوي ديگر بر فهم واحد و واپس گرا از دين نيز جمود نورزيدند، بلكه تلاش نمودند كه قرائت هم‌سو و هم‌ساز با زمان از دين ارائه بدهند. جريان سوم كه سعي دارند عناصري از مدرنيته را بر گزينند كه مفيد، سازنده و سازگار با عناصر پوياي سنت باشد، فرهنگ پذيري و يا اصلاح طلبي ناميده مي‌شود.[١٦]

عام‌ترين ويژگي اين جريان ورود به گفتمان مدرنيته و نقد و بررسي توأمان سنت و مدرنيته است، اما اين جريان بر اساس متعلق نقد به دو خرده جريان تقسيم شده، كه از يكي به جريان احياگري ديني يا دين‌داري نو‌انديشي و از ديگري به روشن‌فكر ديني تعبير مي‌شود. آن‌چه اين دو را از هم متمايز مي‌سازد چند نكته است:

١. رشد و بالندگي جريان احيا‌گران ديني ريشه در مدارس علوم ديني دارد، حال آن‌كه روشن‌فكر ديني اصولاً يك جريان دانشگاهي است.[١٧]
٢. روشن‌فكران ديني به بنيادهاي مدرنيته باور دارند و عقل نقاد مدرن را سلاح خود در فهم سنت و دين قرار مي‌دهند، اما احياگران ديني، عقل را در چهارچوب منطق سنتي (هم‌نشين عقل و شرع) فهم مي‌كنند و البته دغدغه ديني كردن همه امور از جمله عقل را دارد. عقلانيت، وجه مميزه مهم اين دو گروه است. روشن‌فكران، پروژه عقلاني كردن ساحت‌هاي زندگي و دين را دنبال مي‌كنند و احياگران پروژه ديني كردن ساحت‌هاي زندگي مدرن را.
٣. روشن‌فكران ديني، از طريق «كوچك سازي دين» و «تضعيف فقه» و تأكيد بر اخلاق، به بقاي دين در عصر مدرن دل بسته‌اند. احياگرايان بر عكس به واسطه «فربه سازي فقه» و اصلاحات بنيادي در آن، به بازسازي جامعه مدرن بر اساس دين اميد بسته‌اند.
٤. احياگرايان ديني، دغدغه زنده نگه‌داشتن دين و بازسازي جامعه مدرن بر اساس شالوده‌هاي ديني را در سر مي‌پرورانند، اما روشن‌فكران ديني، دغدغه مدرنيته و بازسازي دين را بر اساس شالوده‌هاي مدرنيته در سر دارند. روشن‌فكران ديني در پي نوسازي دين متناسب با آگاهي‌هاي ذهني عصر مدرن هستند.[١٨]
٥. احياگران ديني در مجموع، قرائت ثابتي از دين دارند و مي‌كوشند با مبنا قرار دادن آن به نيازهاي زمان پاسخ گويند، اما روشن‌فكران ديني، قرائت‌هاي مختلفي از دين ارائه مي‌دهند و بدان معتقدند.
٦. تأثير پذيري احياگرايان ديني از دست‌آوردهاي مدرنيته بيشتر در حد استفاده از« روش» است، حال آنكه روشن‌فكران ديني به نسبت‌هاي متغير از »ذهنيت« جوامع غربي نيز تأثير مي‌پذيرد.[١٩] از آن‌چه تا كنون بيان شد مي‌توان به اين نتيجه دست يافت كه از تعامل و نحوه ارتباط جريان سنت گرايي، تجدد گرايي و احياگرايان ديني با مدرنيته، جريان روشن‌فكري ديني سر برآورد كه مي‌توان اين را در قالب نمودار ذيل نشان داد.
هنجار گرايي نو هنجارگرايي
سنت گرايي تجدد گرايي
فرهنگ پذيري
احياگرايان ديني ديني كردن عصر عصري كردن دين روشن‌فكر ديني
ويژگي‌هاي روشن‌فكري ديني
روشنفكر ديني همانند هر پديده اجتماعي ديگر داراي ويژگي و مختصاتي است كه آن را از ساير پديده‌هاي اجتماعي متمايز مي‌سازد. اين ويژگي‌ها عبارت‌اند از: ١. نگرش عقلاني و انتقادي
عقل گرايي و اعتقاد به عقلانيت مدرن، يكي از عام‌ترين ويژگي‌هاي روشن‌فكر ديني است. روشن‌فكران ديني معتقدند كه «عقل و تفكر» همه چيز را در بر‌مي‌گيرد و هيچ چيزي نيست كه از سلطه و سيطره آن بيرون بماند. بر اساس اين ديدگاه نه تنها امور معمولي، بلكه حتي امور قدسي هم‌چون «دين» و هر مرجع ديگري حتي خود «عقل و انديشه» بايد مورد آزمون عقل قرار بگيرد و چيزي ارزش‌مند است كه آزمون عقل را با موفقيت كامل پشت سر بگذراند.[٢٠]
روشن‌فكران ديني علاوه بر نگرش عقلاني از نگرش انتقادي نيز نسبت به دين برخوردار هستند. روشن‌فكران ديني، نقدهاي خود را نسبت به دين متوجه دين به منزله يك نهاد و فرهنگ، تاريخ ديني و رهبران سنتي متمركز نموده‌اند. از نظر اين روشن‌فكران، دين گوهري از شيوه رفتار يا فرهنگ مردم به شدت متأثر گرديده و به شكل خاصي درآمده كه با دين گوهري متفاوت است. به سبب اين واقعيت، استعداد و تواني كه به صورت بالقوه در دين نهفته است جز با كنار زدن سنت‌ها، فرهنگ‌هاي اسارت‌گر و زدودن خرافه و خارج كردن دين از حيطه نفوذ روحانيون سنتي، امكان ظهور پيدا نمي‌كند و بدون اين عملكرد، راه خلاقيت، نوآوري و تجدد و پيشرفت باز نخواهد شد. به نظر اين انديشوران، مفهوم سنتي و رايج دين، قدرت و پتانسيل ايجاد تغيير و تحول در جامعه را ندارد، بنابراين بايد به منابع اوليه و صورت‌هاي خالص آن مراجعه كرد و تفاسير جديدي كه مقتضاي زمان است ارائه داد:
وضع دين‌داران ما قابل تشبيه به يك مصالح است كه روي هم ريخته شده، جزء به جزء آنها خوب و مرغوب مي‌باشد، ولي ارتباط و التيام ما بين آنها وجود نداشته، طبق نقشه و نظم صحيحي پهلوي هم قرار داده نشده و يك خانه يا ساختمان مركب و مرتبي تشكيل نداده باشد.[٢١]
بُعد ديگر انتقاد روشن‌فكران ديني از دين متوجه تاريخ دين است. از نظر آنها تاريخ دين از ذات دين جداست. بازگشت و نقد و تصفيه متون و اصول اوليه دين را، راه احياي آن معرفي مي‌كردند، زيرا در اين صورت است كه مي‌توان دين اصيل را جدا از ظرف‌هاي سنتي جوامع، كالبد تمدن‌ها و شرايط مختلف تاريخي معرفي كرد. شريعتي نقش مهمي در اين خصوص داشته است:

از ديني سخن نمي‌گوييم كه در گذشته تحقق داشته و در جامعه حاكم بوده است، بلكه از ديني سخن مي‌گوييم كه پيغمبرانش براي نابودي اشكال گوناگون دين شرك، قيام كردند.[٢٢]
جهت ديگر انتقاد روشن‌فكران ديني نسبت به دين، متوجه روحانيت است. روشن‌فكر ديني، بنياد روحانيت را به منزله تنها مرجع تفسير دين، همواره مورد انتقاد قرار داده است. اين روشن‌فكران، گاه روحانيت را در رديف اشراف و طبقه ميراث خوار پيامبران قرار مي‌ دهند و فقه اسلامي نيز با طبقات زمين دار و حمايت از فئوداليسم متهم به سازش كاري مي‌گردد.[٢٣] يا به نظاميان حافظ وضع موجود كه نگهبان سنت‌ها بودند تشبيه مي‌شوند. و گاه روشن‌فكران ديني، طبقه روحاني را عامل تحجر و عقب ماندگي تلقي مي‌كنند.[٢٤] و با آن به شدت مخالفت مي‌ورزند. اين نوع تفكر كه متأثر از تفكر ماركسيسم و نهضت پروتستان است در حقيقت به دنبال پروسه حذف روحانيت است؛ زيرا آن را اصلي‌ترين رقيب خود مي‌پندارد. ٢. درد دين داشتن
ويژگي ديگر روشن‌فكران ديني اين است كه علقه و علاقه با دين دارند. به عبارت ديگر درد و دغدغه ديني دارند؛ بدين معنا كه اولاً، تعلق خاطر و التزام به دين دارند، البته مطلبي كه بايد بدان توجه شود اين است كه دينِ مورد نظر روشن‌فكران ديني، دين عيني و واقعي و جاري ميان مردم نيست، بلكه ديني است كه گاه از آن به دين يك در برابر دين دو و سه[٢٥] و گاه از آن به گوهر دين در برابر عرض دين تعبير مي‌كنند. ثانياً، دين را در جامعه و عصر حاضر كارساز مي‌دانند؛ يعني معتقدند كه دينِ امروز هم مي‌تواند حلال مشكلات بشر باشد، هنوز هم مي‌توان از آن دفاع عقلاني كرد و بدان محتاج بود و يك امر اسطوره‌اي و موزه پسند كه متعلق به تاريخ باشد نيست.[٢٦] و آن‌چه كه روشن‌فكر ديني را از سايرين متمايز مي‌سازد همين است كه باور تفصيلي به كار ساز بودن دين در هر عصري دارد و اين باور تفصيلي آدمي را دين‌دار عصري مي‌سازد و دين‌داري او را با زمان و شرايط موجود، هم‌سو و هم‌ساز مي‌نمايد و اين مهم‌ترين ركن روشن‌فكري ديني است. و اگر كسي از اين خصوصيت برخوردار نباشد شايستگي نام‌گذاري به روشن‌فكري ديني نشايد.[٢٧] عصري بودن دين از منظر اين متفكران در اين است كه از طريق جدايي ميان دين و تاريخ دين، هر گونه خرافه و سنت‌هاي دست و پا گيري كه دين به خود گرفته و با عصر مدرن سازگار نيست بايد از دين زدوده شود و معرفتي از دين ارائه شود كه با مقتضيات زمان هم‌سو و هم‌ساز باشد، و چنين معرفتي در گرو بازسازي مجدد معرفت ديني در دست روشن‌فكران ديني است:
دين، خانه روشن‌فكران ديني است كه وي خود آن را بنا مي‌كند نه اين‌كه خانه ساخته شده را بخرد. خانه ساخته خريدن، تقليد است نه تحقيق. او تا هر يك از آجرهايش را به نوبه خود نشناسد و وارسي نكند و در جايي مناسب نگذارد، نه خانه كامل است و نه دل آرام، به همين سبب، روشن‌فكر پويا است، اهل دوندگي است؛ چون هميشه در كار بنا و تعمير خانه خويش است. به عكس مقلد كه خانه‌اي را مي‌خرد و آسوده دل تا آخر عمر در آن زندگي مي‌كند.[٢٨]

بازسازي و بناي مجدد دين و چيدن عناصر تشكيل دهنده دين از نو، بيان‌گر اين است كه معرفت ما از دين تحت تأثير مقتضيات زمان، متحول و دگرگون مي‌شود. در اين كه معرفت ديني متحول مي‌شود. شايد اختلاف چندان زيادي ميان متفكران نباشد، اما پرسش اساسي اين است كه منطق حاكم بر اين نوسازي معرفت ديني چيست؟ با توجه به اين‌كه عقلانيت با خرد انتقادي مدرن در مركز و كانون تفكر روشن‌فكري ديني نهفته است، نوسازي معرفت ديني نيز لزوماً استفاده از اين نوع عقلانيت در فهم دين است. و استفاده از اين سنخ عقلانيت و فاصله گرفتن از منطق كه خود دين آن را معرفي كرده است باعث تنزل معرفت قدسي ما از دين به معرفت تحصلي و روزمرگي مي‌گردد كه از هيچ گونه پشتوانه معرفتي محكمي برخوردار نيست و اين عمل، يعني عرفي كردن ساحت دين. ٣. درد خلوص و توانايي داشتن (احياي دين)
روشن‌فكران ديني، دين را نهاد اجتماعي مي‌دانند كه از كار ويژه و نقش اجتماعي مختص به خود برخوردار است. اين كاركردها، خدمات و حسنات دين منحصر به امور معنوي و عبادي نيستند، بلكه متوجه جامعه و اجتماع انساني نيز هستند و نيازهاي اين جهاني و آن جهاني انسان را در برمي‌گيرد. به نظر روشن‌فكران ديني، كاركرد دين در زمان‌ها و مكان‌هاي مختلف، متفاوت است و اين بر دين شناسي است كه در هر عصري مي‌بايست قرائت از دين ارائه بدهد كه كاركردهاي لازم در آن عصر را داشته باشد و ارائه چنين تفسيري در گرو فهم و درك خالص و توانا از دين است؛ بدين سان است كه درك ناب، خالص، پيراسته از هر گونه التقاط، كج فهمي و بد فهمي و توانا، ويژگي ديگري است كه روشن‌فكري ديني به آن متصف مي‌گردد، يعني فهم ما از دين بايد به گونه‌اي باشد كه نه چيزي بر دين از خود تحميل نماييم و از سوي ديگر پاسخ‌گوي مسائل و حلال مشكلات هم باشد و نه گريزان و فرّار از رويارويي و مواجه شدن با مسائل:
روشن‌فكر ديني دو چيز را با هم مي‌خواهد و با هم بايد تعريف كند و با هم بايد به كار ببرد و بايد مراقب هر دو باشد: در عين توانايي، خلوص و در عين خلوص توانايي، يكي از اين دو اگر مغفول افتد نتيجه يا بي‌ديني و يا بد ديني است. يا ديني نمي‌ماند يا موجود عاجز و ناتواني مي‌ماند به نام دين.[٢٩]
اما در پاسخ به اين پرسش كه ملاك خلوص و توانايي دين چيست؟ نويسنده كتاب «رازداني و روشنفكري و دينداري»ملاك، معيار و تعريف معين از آن ارائه نمي‌دهد، بلكه معتقد است كه خلوص و توانايي يك مفهوم، نسبي و عصري است كه بايد در ارتباط با ساير آرا و در منظومه معرفتي انسان‌هاي اعصار مختلف تعريف گردد و واجد تعريف و ملاك ثابت و معيني نيست:
جمع نابي و توانايي معرفت ديني در جغرافياي معارف بشري همان چيزي است كه روشن‌فكر ديني را به بازسازي و نوفهمي شريعت رهنمون مي‌شود كه از اهم وظايف او است. در هر عصري قدرت خاصي از دين براي گشودن گره هاي تازه و زدودن تعارضات تازه، خواسته مي‌شود و معرفت ديني با معارف بشري تازه‌اي روبه‌رو مي‌شود كه يا فهم تازه‌اي از دين را موجب مي‌شوند و يا به زدودن تعارض نو ديني دعوت مي‌كنند و اينها همه موجب تجديد بناي معرفت ديني مي‌گردد. به همين سبب است كه قله كار روشن‌فكران ديني، احياي دين و نفوذ فهميدن آن و بازسازي معرفت ديني است.[٣٠]

با توجه به اين عبارت روشن مي‌گردد كه روشن‌فكران ديني در فهم خالص و توانا از دين به معارف عصر خود رجوع و فهم رايج از دين را با آن مقايسه و مقابله مي‌كنند و در صورتي كه فهم موجود با دانش عصر هم‌خواني نداشته باشد به جهت عدم برخورداري از صفت خلوص و نيرومندي كنار گذاشته مي‌شود و اين، يعني سلطه و حاكميت فهم عرفي بر فهم قدسي. ٤. خرافه ستيزي و آفت شناسي
اكثر روشن‌فكران ديني، تلويحاً يا صريحاً براي دين دو ساحت يا بعضاً سه ساحت (مثل ملكيان) قائلند كه از ساحت نخست با تعابيري همانند ماهيت دين، گوهر دين، دين يك و امثال آن تعبير مي‌كنند و از ساحت ديگر به وجود دين، دين محقق، دين دو و سه تعبير مي‌كنند. آن‌چه كه مهم است، اين است كه از نظر روشن‌فكران ديني، ماهيت دين يا همان دين اصيل و واقعي از هرگونه خرافه و انحراف پيراسته است، اما وقتي كه اين دين در خارج فعليت و محقق يافت به مرور زمان به خرافه، انحراف و سنت‌هاي فرهنگي و دست و پا گير عجين مي‌شود و اين امر باعث مي‌شود كه دين در اعصار بعدي، قدرت، توانايي و جذابيت‌هاي خود را از دست بدهد. بنابراين يكي از ويژگي‌هاي روشن‌فكر ديني، خرافه ستيزي و آفت شناسي و رهانيدن دين از قيد و بند خرافات و سنت‌هاي دست و پا‌گير و هم سو كردن آن با مقتضيات زمان است. بازرگان در اين مورد مي‌گويد:
اسلام، گوهر بوده است كه از نوك كوه به پايين دره‌ها غلطيده است و در راهش گل و لاي و سنگ را به خود گرفته است و وقتي آمد پايين دره، واقعاً محصور يك رشته چيزهاست با گل و لاي و سنگ و اينها. ما هدف‌مان اين است كه اين گل و لاي و اين خرافات را بزداييم و به آن گوهر برسيم.[٣١]
خرافه زدايي و پاك سازي دين از سنت‌هاي انحرافي و فرهنگي، مفهوم سيالي است كه در يك طرفِ آن زدودن غبار جهل و ناداني و مسائل غير ديني تحميل شده بر دين و در سوي ديگر آن ناديده انگاشتن بسياري از مسائل فقهي و تاريخي و حتي زباني دين قرار دارد. خرافه زدايي و پيراسته سازي دين در ادبيات بسياري از روشن‌فكران ديني علاوه بر بعد اول به بعد دوم نيز نظارت دارد كه از آن، گاه تحت عنوان جدايي گوهر دين از عرضي دين و گاه تحت عنوان بعد محلي دين از بعد جهاني آن تعبير مي‌كنند. به بيان ديگر در ادبيات روشن فكران ديني، هر فهم و درك كه با زمان هم‌سو و سازگار نباشد خرافه تلقي مي گرد؛ بنابر اين بايد آنها را از دامن دين زدود. به نظر مي‌رسد نتيجه اين نحو پاك سازي و پيراسته سازي چيزي جز قدسي زدايي از دين و فرسايش امر قدسي به امر عرفي نيست. ٥. استفاده از علم و آموزه‌هاي مدرن
روشن‌فكران ديني كه به دنبال جمع ميان مدرنيته و سنت بودند، سعي داشتند كه به تمام پي‌آمدهاي انسان و علم مدرنيته تن در دهند و آنها را براي نجات جامعه از عقب ماندگي در درون جامعه تعبيه نمايند. اولين تلاش روشن‌فكران ديني دهه بيست براي اين كار جمع ميان علم و دين بود و سعي نمودند كه تفسير علمي _ طبيعي از دين ارائه دهند و تمام آموزه‌هاي دين را بر اساس علم طبيعي مدرن تفسير نمايند. مهندس بازرگان طراح اين انديشه راه انبيا و دانشمندان را يكسان و تمدن، و پيشرفت بشر را در امتداد راه انبيا معرفي كرد.[٣٢] به نظر ايشان پيشرفت و تكامل علوم تجربي تمدن جديد در تقابل با اهداف عالي اسلامي كه به دنبال سعادت انسان‌ها هستند قرار نمي‌گيرند و مي‌توان بين آنها هم‌آهنگي ايجاد كرد. دكتر شريعتي، روشن‌فكر ديني دهه چهل و پنجاه با تعميم علم جديد در حوزه‌هاي علوم انساني و با تأثير پذيري از مفاهيم مكتب ماركسيسم، تفسير ديگري از دين ارائه داد. ايشان، مفاهيمي چون: جهان بيني، ايدئولوژي، فلسفه تاريخ، ديالكتيك، زير بنا و رو بنا، انقلاب و عدالت اجتماعي را به طور عمده از مكتب ماركسيستي به عاريت گرفته بود و اسلام را در قالب آنها تفسير نمود. سروش، روشن‌فكر دهه هفتاد نيز علاقه‌مندِ به علم و هنر، و استفاده از دست‌آوردهاي علوم جديد در فهم دين را از خصوصيات روشن‌فكر ديني تلقي مي‌كند.[٣٣] ٦. نگاه امانيستي و سكولاريستي به انسان و اجتماع
ويژگي ديگر روشن‌فكر ديني، انسان مداري و انسان محوري است، بر مبناي اين ويژگي، خواست‌ها، نيازها، حقوق، علايق و آرمان‌هاي انساني در مركز علايق و دغدغه روشن‌فكر ديني قرار دارد.[٣٤] ملكيان نيز معتقد است كه روشن‌فكران ديني به جهت هم‌سو و هم‌ساز بودن با مدرنيته، امانيست و انسان مدار است؛ زيرا يكي از مهم‌ترين زير بناهاي مدرنيته، انسان مداري و امانيست هست. «از آنجايي كه روشن‌فكران ديني با روح زمانه همسو و همساز است به معني دقيق كلمه امانيست نيز هستند.»[٣٥] به نظر ايشان روشن‌فكران ديني در جهت مسائل و مشكلات امانيست هستند و هم در جهت راه حل و رفع مشكلات. علت اين كه روشنفكران ديني در ناحيه مسائل و مشكلات امانيست هستند، اين است كه آنها در پي كاستن از درد و رنج اين جهاني انسان‌ها هستند و به همين دليل مي‌بايست قرائتي از دين ارائه دهند كه درد و رنج اين جهان ما را كاهش بدهد و اگر دين چنين كاركردي نداشته باشد به درد نمي‌خورد. علت امانيست بودن اين طيف از متفكران در بُعد رفع مشكلات در اين است كه روشن‌فكران ديني در جهت حل مشكلات و اداره جامعه و زندگي، به طور تمام و كمال به علوم و معارف بشري ابتنا مي‌كنند و دين را كنار مي‌گذارند.[٣٦] به نظر ايشان همين مسئله باعث گرديده كه روشن‌فكران ديني نيز در صف روشن‌فكران سكولار قرار بگيرند، بلكه به گونه دقيق‌تر روشن‌فكران ديني همان روشن‌فكران سكولار هستند. زيرا هر دو گروه، دين را به ارتباط انسان با خدا و خود محصور و محدود مي‌سازد و دين را از قلمرو ارتباط انسان با ديگران و از عرصه مديريت علمي جامعه كنار مي‌زند و آنها را عرفي مي‌سازد.[٣٧] كاركرد و دستور العمل‌هاي روشن‌فكر ديني
مطلب ديگر كه به درك نسبت بين روشن‌فكران ديني و عرفي شدن دين كمك مي‌كند. توجه به كار ويژه‌ها و دستورالعمل هايي است كه روشن‌فكران ديني بايد همواره آنها را مورد توجه خود قرار دهند و هميشه به دنبال آنها باشند. اين كاركردها و دستور العمل ها عبارت‌اند از:
١. پرهيز از تعبد گرايي و تاريخ گرايي و روي آوردن به تجربه: يكي از وظايفي كه روشن‌فكر ديني مي‌بايست انجام دهد، پرهيز از تعبد گرايي و اقبال به سمت استدلال گرايي است. ملكيان در اين مورد مي‌نويسد:
روشن‌فكر ديني معتقد است در قلمرو دين حتي المقدور بايد از تعبد كاست و بر طرف استدلال افزود. ما نبايد سخن را از آن رو كه شخص خاصي گفته است بپذيريم، بلكه بايد از آن رو بپذيريم كه مي‌بينيم ميان همه سخنان بديل خود، دليل قوي‌تري به همراه دارد و اين به معني استدلال گرايي و تعبد گريزي است.[٣٨]
ويژگي تعبد گريزي و استدلال گرايي انسان مدرن موجب شده كه روشن‌فكران ديني، بخش‌هاي بسياري از دين را ناديده بگيرند و از آنها در جهان مدرن عبور نمايند؛ زيرا آنها از عقلانيت و جنبه استدلالي برخوردار نيستند و صرفاً بر بازوهاي تعبد استوار است.
از سوي ديگر روشن‌فكر ديني مي‌بايست نوعي تجربه نگري را به جاي تاريخ نگري و تعبد نگري در دين گسترش بدهد؛ زيرا انسان‌هاي مدرن به سادگي نمي‌توانند دل در گرو هر چيزي بگذارند. و تجربه گرايي نيز حكايت گر اين معنا است كه هر چيزي را خود ما بيازماييم و در صورت داشتن كاركرد اين جهاني، آن را بپذيريم.[٣٩] چنانچه معلوم است، پي‌آمد اين كار ويژه، ناديده انگاشتن آخرت و چشم دوختن به اين دنيا و خواستن دين براي اين دنيا است و اين، نوعي سكولاريستي و گيتي گرايي است كه در آن ملاك همه چيز، كارآيي و سود دهي دنيوي است نه چيز ديگر.
٢. تقليل مرارت: به نظر روشن‌فكران ديني يكي از كاركردهاي اصلي دين، تقليل مرارت يا كاهش درد و رنج است؛ بنابر اين يكي از وظايف و كاركرد روشن‌فكر ديني، طرح تفسيري از دين است كه درد و رنج بشر را كاهش بدهد. روشن‌فكر ديني براي دست يابي به اين پيام اصلي دين، به نوعي شالوده شكني متون ديني نيازمند است تا بتواند پيام پشت سر متون ديني را از ظاهر شان جداكند. اگر روشن‌فكر ديني به چنين عملي دست نيازد، پيام دين براي مردم زمانه او مقبول نخواهد افتاد و درد و رنج مردم را کاهش نخواهد داد.[٤٠] پرسشي كه مطرح مي گردد اين است كه پيام دين كه براي مردم زمانه، مقبول واقع مي شود و درد و رنج مردم راكاهش مي دهد از چه خصوصياتي برخوردار است؟ به عقيده اين روشن‌فكران ديني، درد و رنج مردم را كاهش مي دهد و با زمانه‌اي هم‌سو است كه از وسعت و قلمرو فقهي كمتر و از اخلاق و حقوق بيشتر برخوردار باشد.[٤١]

٣. دگرگوني از درون: نو انديشي ديني هميشه بايد توجه داشته باشد كه پيام دين، پيامي است براي اين‌كه ابتدائاً در درون ما ‌آدم‌ها دگرگوني ايجاد مي‌كند و بر اثر دگرگوني در درون، دگرگوني در بيرون ايجاد شود و اين نكته، بسيار مهم است، نبايد به آن بي التفات بود. بنابراين، روشن‌فكر ديني بايد تفسيري به دست دهد كه قبل از آن‌كه بخواهد مشكلات بيروني انسان‌ها را مرتفع كند، به مشكلات دروني آنها توجه كند.[٤٢] يعني روشن‌فكر ديني بايد به دنبال اين باشد كه بهشت دروني براي انسان‌ها بسازد نه بهشت بيروني و دنيايي؛ زيرا دين براي ساختن اين دنياي ما نيامده است و دنياي انسان ها به خودشان واگذار شده است. بنابراين روشن‌فكر ديني بايد به سنت ديني، رويكردي كاملاً فرهنگي داشته باشد و مراد از فرهنگ نيز ويژگي‌هاي دروني انسان‌ها است. «نو انديشي ديني (روشن‌فكر ديني) بايد دين را به گونه‌اي تلقي كند كه اولين كاري كه دين مي‌كند ما را در درون متحول سازد، حال به ميزاني كه در درون‌مان تحول ايجاد شود، مناسبات بيروني نيز متحول خواهد شد. بنابراين دين به دنبال تحول فرهنگي در جامعه است نه اجتماعي».[٤٣] و اين نوع نگاه به دين، تك بعدي كردن و يا كوچك سازي دين است.
٤. پذيرش كثرت‌گرايي: كار ديگري كه نو انديشي ديني بايد با سنت ديني انجام دهد اين است كه يك نو انديش با سنت ديني جامعه خود، معامله تنها سنت جهان يا يگانه سنت معتبر جهان را نكند. هر نو انديش ديني كه به هر ديني وابسته باشد اگر چنين كند دين خودش را از بسياري از بركات و نعمات محروم كرده است. بنابراين روشن‌فكرديني مي بايست به اديان ديگر نيز به منزله راهي كه انسان را به رهايي مي رساند توجه نمايد.[٤٤]
٥. شناخت از مردم: نكته ديگر اين است كه نو انديشي ديني، وقتي كه با سنت ديني مواجه مي‌شود و مي‌خواهد آن را به مردم عرضه كند بايد تيپولوژي رواني مردم را هم مورد توجه قرار بدهد و اين نكته بسيار مهمي است. بنابراين نبايد گمان كند كه از دل دين، نظام يكسان براي همه مردم استخراج‌پذير است، بلكه بايد توجه كند انسان‌ها به لحاظ تيپولوژي رواني خيلي با هم متفاوتند و اقتضاي اين تيپولوژي متفاوت اين است كه من در واقع براي هر تيپ رواني چيزي متناسب با او عرضه مي‌كنم. روشن‌فكر ديني بايد از گنجينه سنت دين براي تيپ‌هاي رواني مختلف، چيزهاي مختلف استخراج كند. بر حسب تيپ‌هاي رواني گوناگوني كه انسان‌ها دارند پيام‌هاي مختلفي را به آنها برساند.[٤٥] به ادعاي اين روشن‌فكران، انسان مدرن انساني است كه نگرش‌شان نسبت به جهان و دين در مقايسه با انسان هاي گذشته به طور كامل متفاوت است كه يكي از اين تفاوت ها نگاه سكولاريستي به دين و دين داري است. بنابراين، تفسيري كه از دين ارائه مي شود نيز مي بايست هم‌سو با اين ويژگي، و سكولاريستي باشد.[٤٦] قرائت‌هاي روشن‌فكرانه از دين
مطالبي كه تاكنون ذكر شد، اين حقيقت را به خوبي روشن نمود كه روشن‌فكران ديني از سويي به دنبال بسط و گسترش پروژه مدرنيته و از طرف ديگر دغدغه ديني دارند و سعي مي‌كنند كه به نحوي ميان ديانت و مدرنيت كه از نظر دو گروه سنت‌گرا و تجدد‌گرا، تضاد و تعارض دارد، آشتي و صميميت برقرار نمايند و عوامل و موانع را از مسير گسترش تجدد بردارند. از نظر اين متفكران چنانچه قبلاً نيز بدان اشاره گشت، مهم‌ترين عاملي كه باعث شده دين و مدرنيته در برابر هم قرار بگيرند، تفسيرهاي سنتي و عقب مانده از زمان است. بنابراين براي ايجاد آشتي و صميميت ميان دين و مدرنيته بايد تفسيرهاي عصري و زمان پسند كه با روح زمانه هم‌سو و هم‌ساز باشند ارائه داد. اين روشن‌فكران، براي ارائه چنين قرائت زمان پسند، دو كار را انجام داده‌اند: نخست به شالوده شكني سنت‌هاي ديرين و جا افتاده دست زده‌اند و پس از آن تلاش نموده‌اند تا با مواد خام دين، ساختمان جديدي بنا نمايند تا موافق و سازگار با ذهنيات انسان و جامعه مدرن باشد. از نظر روشن‌فكران ديني نظام اجتهاد سنتي از چنين قدرت و تواني برخوردار نيست، بنابراين مي‌بايست به اجتهاد مدرن روي آورد تا بتوان «نوعي انقلاب ديني» ايجاد كرد.
قرائت‌هايي كه روشن‌فكران ديني بر اساس اجتهاد مدرن مطرح نموده‌اند به سه دسته كلي تقسيم مي‌شوند. اين سه دسته عبارت‌اند از: ١. قرائت علم گرايانه
بازرگان، مهم‌ترين فردي است كه در دهه‌هاي بيست و سي با تأثير پذيري از عقلانيت مدرن و علم جديد، مخصوصاً علوم طبيعي، سعي مي‌كند تا تفسير و قرائت منطبق با علم از دين ارائه بدهد. بازرگان با ابتناي به علم طبيعي جديد، عرصه را براي قرائت و اجتهاد جديد كه تا حدي با قرائت سنتي و رايج در تعارض است باز نمود. جوهر قرائت علم گرايانه بر سازگاري دين و علم مبتني است. بر اساس اين قرائت، روشن‌فكر ديني با بهره‌گيري از «اجتهادي انطباقي» تلاش مي‌كند تا اثبات نمايد كه اولاً، آموزه‌هاي ديني، گزاره‌هاي عقلاني _ منطقي هستند و از اين رو با علم جديد نه تنها سازگارند، بلكه علم جديد مي‌تواند توضيح دهنده و تبيين كننده گزاره‌هاي ديني باشد. از سوي ديگر نشان داده مي‌شود كه گزاره‌هاي علمي، خود ريشه‌هاي ديني دارند. به بيان ديگر، از ديدگاه قرائت علم گرايانه، دين و علم از يك واقعيت، ولي با دو بيان پرده برداري مي‌كند. روشن‌فكران دهه بيست و سي تلاش نمودند تا با اين قرائت، دين را به صحنه بياورند.[٤٧] ٢. قرائت ايدئولوژيك
پس از رشد و شكوفايي علوم انساني، به ويژه علوم اجتماعي در دهه چهل و پنجاه، قرائت مبتني بر علوم اجتماعي و انساني و با تأثير پذيري از انديشه و مكتب ماركسيستي مطرح گرديد. پيش‌گام اين قرائت، دكتر علي شريعتي است. شريعتي در زماني زيست مي‌كرد كه مكاتب مختلف به طور قارچ گونه سر برمي‌آورد و هر كدام، داعيه دار زندگي بهتر و برتر براي انسان‌ها بودند، از غرب، نظام سرمايه داري بورژوازي سر بلند كرده بود و از شرق مكتب تساوي طلب ماركسيستي علم برافراشته بود. شريعتي به جهت نگاه بدبينانه كه نسبت به برخي از بنيان‌هاي تمدن مدرن شرقي و غربي داشت، شعار بازگشت و ساختن ايدئولوژي مبتني بر دين اسلام را مطرح نمود.
شريعتي و هم‌فكران او در اين برهه تاريخ تلاش نمودند تا نشان دهند كه دين از بهترين برنامه ريزي براي اداره زندگي اين جهاني انسان‌ها برخوردار است. برخلاف قرائت علم گرايانه بازرگان كه بعد «عقلاني و منطقي» دين را مورد توجه و اهتمام قرار داده بود، در اين قرائت، توجه عمده بر «توانا سازي» دين بوده است. روشن‌فكر ديني اين عصر، سعي مي‌كردند كه با استخراج ايدئولوژي از دل دين، جامعه را از ايدئولوژي‌هاي ديگر مستغني و بي‌نياز سازد. اين عملِ اينها به «قرائت ايدئولوژيك از دين» نام گرفته است. قرائت ايدئولوژيك از دين سعي مي‌كند قرائتي از دين ارائه نمايد كه راهنماي عمل و مرام‌نامه اين جهاني ما باشد كه نه تنها به تفسير جهان مي‌پردازد، بلكه مي‌بايست به تغيير آن نيز بپردازد.[٤٨]
حال اين پرسش مطرح است كه اين رويكرد چه روش‌هايي را براي استخراج چنين قرائتي در پيش گرفته است؟ شريعتي براي ارائه يك قرائت ايدئولوژيك و انقلابي از دين، اجتهاد را يك امر دائمي، لازم و حياتي تلقي مي‌نمايد، زيرا به نظر ايشان هر نهضت انقلابي پس از عبور از دوران انقلاب، به ركود و رخوت مبتلا مي‌گردد و به جاي ايجاد تغيير در جامعه تلاش مي‌كند تا وضع موجود را حفظ نموده و حتي گاهي در برابر پيشروي‌هاي جامعه به مقاومت‌هاي ارتجاعي متوسل مي‌شود. به نظر شريعتي، راه برون رفت از اين وضعيت و براي جلوگيري از اين‌كه يك مكتب فكري انقلابي و تحول خواه به يك نظام و سازمان حافظ وضع موجود، تغيير شكل نيابد، اجتهاد نقش كليدي و حياتي را ايفا مي‌كند و كار ويژه اصلي اجتهاد، حفظ روحيه و فكر انقلابي در اسلام است.[٤٩] بنابراين از نظر شريعتي، اجتهاد، مهم‌ترين عاملي است كه نمي‌گذارد اسلام پس از پيروزي به ركود مبتلا گردد؛ زيرا قدرت تفسير و تغيير مداوم احكام و سنت‌ها را به مقتضاي شرايط و نيازهاي جديد به مجتهد مي‌دهد و بدين ترتيب دين را از گرفتار شدن در قالب و نوعي چهارچوب‌هاي متصلب و ثابت از سنت و حكم مي‌رهاند. مطابق با اين رويكرد، تخطي و ناديده انگاشتن باورها، ارزش‌ها، اصول و احكام نهادينه شده ـ كه متوليان دين در اعصار قبل مطرح نموده‌اند ـ دين را از حركت انقلابي باز نمي‌دارد و آن‌چه نيروي انقلابي ديني را تحليپى نوشت ها: * کارشناسي ارشد جامعه‌شناسي مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني(ره). ١. ژان پل ويلم، جامعه شناسي دين، ترجمه عبدالرحيم گواهي (تهران: تبيان، ١٣٧٧) ص ١٥٠- ١٤٨ و ملكم هميلتون، جامعه شناسي دين، ترجمه محسن ثلاثي (تهران: تبيان، ١٣٧٧) ص ٣٠٢ ـ ٢٩٦. ٢. عليرضا شجاعي‌زند، عرفي شدن در تجربه اسلامي و مسيحي (تهران: انتشارات، باز،١٣٨١) ص٥٧. ٣. عبدالکريم سروش، «سکولاريسم» در سنت و سكولاريسم (تهران: موسسه فرهنگي صراط،١٣٨١) ٤. هميلتون، پيشين، ص ٢٩٠ ـ ٢٨٩. ٥. شجاعي زند، پيشين، ص ٦٤. ٦. همان، ص ١٠٦.. ٧. محمد علي زكريايي، درآمدي بر روشنفكر ديني (تهران: آذريون،١٣٧٨) ص ٢٦٠. ٨. همان، ص ٤٠٢. ٩. همان، ص ٤٥. ١٠. حسين بشيريه، جامعه شناسي سياسي (تهران: نشرني، ١٣٧٤) ص ٢٥٧. ١١. مصطفي ملكيان، مشتاقي و مهجوري (تهران: نشر نگاه معاصر، ١٣٨٥) ص ٣٩٨. ١٢. ر.ك: عباس كاظمي، جامعه شناسي روشنفكران ديني (تهران: طرح نو،١٣٨٣) ص ٧٧-٨٠. ١٣. به نقل از: زكريايي، پيشين، ص ٢٩٤. ١٤. عبدالکريم سروش، رازداني و روشنفكري و دينداري (تهران: موسسه فرهنگي صراط، ١٣٧٠) ص ٣٦. ١٥. مصطفي ملكيان،» نوانديشي ديني و سنت« در خرد نامه همشهري، (س ٥)١/٥/١٣٨٥. ١٦. ر.ك: مسعود پدرام، روشنفكر ديني و مدرنيته (تهران: گام نو، ١٣٨٢) ص ٢٠-٢٤. ١٧. فرهاد شيخ فرشي، روشنفكر ديني و انقلاب اسلامي (تهران: انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامي، ١٣٨١) ص ٢٦. ١٨. كاظمي، پيشين، ١٣٨٣، ص ٨. ١٩. شيخ فرشي، پيشين، ١٣٨١، ص ٢٧. ٢٠. زكريايي، پيشين، ١٣٧٨، ص ١٤٣. ٢١. مهدي بازرگان، احتياج روز، مجموعه مذهب در اروپا، به كوشش سيد هادي خسرو شاهي (تهران: شركت سهامي انتشار، ١٣٤٤) ص ٥٦. ٢٢. علي شريعتي، مذهب عليه مذهب، مجموعه آثار ج٢٢ (تهران: چاپ پخش، ١٣٧٧) ص ٢٨. ٢٣. علي شريعتي، جهت گيري طبقات اسلامي، مجموعه آثار ج٢٧ (تهران: الهام، ١٣٦١) ص ٨٣. ٢٤. علي شريعتي، اسلام شناسي، مجموعه آثار ج٣٠ (مشهد: چابخانه طوس، ١٣٤٧) ص ٣١. ٢٥. ملكيان، پيشين، ١٣٨٥: ص١١٤ ـ ١١٣. ٢٦. سروش، پيشين،١٣٧٠، ص ٤٣. ٢٧. همان، ص ٤٣-٤٤. ٢٨. همان،١٣٧٠، ص ٤٥. ٢٩. همان،١٣٧٠، ص ٤٨. ٣٠. همان،١٣٧٠، ص ٥٠. ٣١. به نقل از لطف الله ميثمي، نوگرايي ديني، گفتگو با حسن يوسفي اشكوري (تهران: نشر قصيده، ١٣٧٧) ص ٢٣١. ٣٢. مهدي بازرگان، راهي طي شده (تهران، شركت سهامي انتشار، ١٣٣٨: ١٢٤. ٣٣. سروش، پيشين، ١٣٧٠، ص ٤٠. ٣٤. عليرضا علوي تبار، روشنفكري، دينداري و مردم سالاري (تهران: فرهنگ و انديشه، ١٣٧٩) ص ١٥ـ١٤. ٣٥. ملكيان، پيشين، ١٣٨٥، ص ٢٨٦. ٣٦. همان، ١٣٨٥، ص٢٨٧ـ٢٨٦. ٣٧. همان، ١٣٨٥، ١٢٩ـ١٢٧. ٣٨. همان، ١٣٨٥، ص ٢٩٧. ٣٩. همان، ١٣٨٥، ص ٤. ٤٠. همان: ص ٥ـ٤. ٤١. مصطفي ملكيان، «سنت و تجدد» در سنت و سکولاريسم (تهران: موسسه فرهنگي صراط، ١٣٨١) ص ٢٤١. ٤٢. ملكيان، ١٣٨٥، ص ٥و٦. ٤٣. همان، ص ٧. ٤٤. همان. ٤٥. همان، ص ٨. ٤٦. همان،١٣٨٠، ص ٢٨٠. ٤٧. كاظمي، پيشين، ١٣٨٣، ص ١٢٦. ٤٨. كاظمي، همان، ١٣٨٣، ص ١٢٧. ٤٩. علي شريعتي، اجتهاد و نظريه انقلاب دائمي (قم: نشر نظير، چ اول) ص ١٥. ٥٠. همان، ص ٩. ٥١. علي شريعتي، فلسفه تعليم و تربيت (تهران: بعثت) ص ٥٨. ٥٢. علي شريعتي، با مخاطب هاي آشنا (تهران: ١٣٥٦) ص ٢٠. ٥٣. همان. ٥٤. عبدالكريم سروش، مدارا و مديريت (تهران: موسسه فرهنگي صراط، ١٣٧٦) ص ١٨٦. ٥٥. كاظمي، پيشين، ١٣٨٣، ص ١٣٤. ٥٦. ر.ك: عبدالكريم سروش، قبض و بسط تئوريك شريعت (تهران: موسسه فرهنگي صراط، ١٣٧٥). [٥٧]. عبدالكريم سروش، بسط تجربه نبوي (تهران: موسسه فرهنگي صراط، ١٣٧٨) ص ٧. ٥٨. ر.ك: كاظمي،پيشين، ١٣٨٣، ص ١٣٧ـ١٣٦. ٥٩. ملكيان، پيشين، ١٣٨٥، ص ٤١١ به بعد. ٦٠. احمد نراقي، »درباره روشنفكري ديني« در: جريان روشنفكران در ايران، گرد آورنده، حميد احمدي و ديگران (تهران: به باوران،١٣٧٩) ص ١٨٦. ٦١. ر.ك: سروش، پيشين، ١٣٨١. ٦٢. عبدالكريم سروش،» فقه در ترازو« در: اندر باب اجتهاد، به كوشش سعيد عدالت نژاد، (تهران: طرح نو، ١٣٨٢) ص ٢٤. ٦٣. شجاعي زند، پيشين، ١٣٨١، ص ١٠٩ـ١٠٨. ٦٤. ر.ك: سروش، ١٣٨١ و ملكيان ١٣٨١. ٦٥. شجاعي زند، پيشين، ١٣٨١، ص ١١١ـ١١٠. ٦٦. رضا داوري، بحران فلسفه (تهران: امير كبير،١٣٧٣) ص ٣٢٧. ٦٧. همان، ص ٣٣٠. ٦٨. شجاعي زند، پيشين، ١٣٨١، ص ١١٢. ٦٩. هميلتون، پيشين، ١٣٧٧، ص ٣٠٠. ٧٠. حميد پارسانيا، » بررسي و تحليل مباني معرفتي روشنفكري در غرب « در: مدرنيته، روشنفكري و ديانت، به اهتمام سيد مجيد ظهيري (مشهد: آستان قدس رضوي، ١٣٨١) ص ٣١٢ـ٣١١. ٧١. شجاعي زند، پيشين، ١٣٨١، ص ١١٣. ٧٢. همان، ص ١١٤.